تبليغاتX
 رستم دستانم آرزوست
 

جنگاور و سلحشور کیست؟






جنگاور و سلحشور کیست؟
منظور از این واژه های چیست؟
فکر می کنم بهترین تعبیری که تا کنون از این واژه ها شده است سخنان و آموزه های (( ارد بزرگ )) است .
او از درون و بطن جنگاور و سلحشور زایشی دوباره را نوید می دهد که می آید برای درمان دردها و نقصها...
شاید در ابتدا تصور شود جنگاور حاصل رستاخیز و انقلاب باشد اما در بطن آن آرامش و التیام متجلی است
با هم قسمتی از تعبیرهای ایشان را در این ارتباط مرور می کنیم :

جنگاور دارای ریشه و بنی پاک است .
جنگاور تنها یک راه می شناسد و آن راه بی پیچ و خم به سوی هدف کشیده شده است .
جنگاور به هیچ چیز جز هدف نمی اندیشد .
جنگاور بدنبال خواب و آسایش نیست ، هدف ! چشم و اندیشه او را پر کرده است .
جنگاور پیش از آنکه در راه پای نهد اندیشه اش بسیار بزرگ و فربه گشته و آنگاه که اینگونه شد همواره شمشیرش در دست است نه در نیام .
جنگاور به پشت سر و دو سوی راه نمی نگرد و درنگ هم نمی کند .
جنگاور ، از روزی سلحشور است که به شناخت رسیده و هدف را یافته باشد در این روز دیگر برای رسیدن به هدف از همه چیز خود خواهد گذشت .
جنگاور را هیچ چیز نمی تواند فریب دهد چون او تنها به برج انتهای راه چشم دوخته و هر که در میانه او و هدفش باشد را خواه ناخواه از پای در خواهد آورد .
جنگاور چون هدف را می شناسد به نگهبانان و دزدان بین راه یک دم هم میدان نمی دهد .
جنگاور در همه حال بسوی هدف پیش می رود ، چه در خواب و چه در بیداری ، فکر هدف ! یک آن از اندیشه اش دور نمی شود .
جنگاور هیچ کس را زخمی نمی کند ضربات او باید سریع ، پیاپی و کشنده باشد او نباید مار زخمی در بین راه برجای گذارد چون پشت سر او نگهبانی نیست
جنگاور را ، نه دُر شاهوار گول می زند و نه آدمی زیبا که با کرشمه او را به سوی آغوش خویش فرا می خواند .
جنگاور جز جان خویش ، چیزی برای از دست دادن ندارد آن را هم پیشتر فراموش کرده است .
جنگاور نه در پی رویاست ، هر چه می کند به هدف گره خورده است .
جنگاور جوانی خویش را برای بدست آوردن هدف از دست خواهد داد این یک فرایند بی بازگشت است .
جنگاور یکتاست ، شاید برای دگرگونی تاریخ همین یک تن کفایت کند .
جنگاور ژاله ای چکیده از درد است و برای درمان می آید .
جنگاور رجز خوانی نمی داند ... او هدف را می شناسد همین .
جنگاور ، شمشیرش هیچ گاه دیده نمی شود شمشیر او نه دیدنی است و نه رویایی...شمشیر او با برج و باروهای شهر پیش رو هماهنگ است .
جنگاور آغاز زندگی این جهانی اش را با آخرین چکاچاک شمشیرش جشن می گیرد .
جنگاور چون از خود گذشته است این فراخی را یافته که بی نهایت بدست آورد .
جنگاور نه تند می دود و نه آهسته ، گامهایی استوار او پیشاپیش زمان رسیدن به هدف را می دانند ، هر گام در پس خود اندیشه و هدفی را دنبال می کند .
جنگاور ، آنکه از جاده می گریزد را دنبال نمی کند و آنکه بیرون از جاده رجز می خواند را نمی بیند نگاه او تنها به برج پیش روست .
جنگاور هنگامی که از دیوارهای شهر گذشت به هیچ سوراخی سرک نمی کشد او تنها به سوی بلند ترین ساختمان می رود و خود را به بلند ترین جای آن خواهد رساند او باید زایش خویش را از آنجا آغاز کند .
جنگاور آخرین ضربه شمشیرش در بلند ترین جای شهر دور ، زایشی نو را نوید خواهد داد.

این بیست و پنج درس (( ارد بزرگ )) می تواند برای هر انسان متکی به نفسی یک راهکار مناسب باشد برای طی مسیر....
باید دید چه مقبول خواهد افتاد و رهگشا...


پرویز عبادی
کارشناس علوم اجتماعی
http://seewww.blogfa.com/post-82.aspx


 

نوشته شده توسط علی شاهچراغی در ساعت موضوع | لینک ثابت


سیصد جمله از فردریش نیچه ، ارد بزرگ و جبران خلیل جبران

 


 

نوشته شده توسط علی شاهچراغی در ساعت موضوع | لینک ثابت


ایران را پرورانده و ساختم تا پناهگاه آزدگان باشد . دیاکو



دیاکو بنیانگذار ایران و نخستین پادشاه سرزمین ماست


دولت ماد یکی از سه تیره آریایی ( ماد، پارس و پارت ) فلات ایران است در سال ۱۳۳۲ پیش از تاریخ خورشیدی بود . مردم ایران او را به پادشاهی برگزیدند. شاهنشاه دیاکو همدان ( هگمتانه‌ ) را به پایتختی خود برگزید و در آن بر روی تپه‌ای، هفت دژ تو در تو ساخت و هر یک را به رنگ ویژه‌ای در آورد.دیاکو ۵۳ سال بر ایران فرمانروایی کرد او توانست اتحادی تاریخی بین تیره های مختلف نژاد آریایی ایجاد نماید .
دياكو ابتدا توانست 7 طايفه قوم ماد را با هم متحد كند ، وي سپس به عنوان رهبر و قاضي آن 7 طايفه انتخاب شد كه اين مساله در سال 701 قبل از ميلاد مسيح اتفاق افتاد. پس از 7 سال رهبري در بين اين 7 طايفه، وي از طرف مادها ، پارسها و پارتها به عنوان پادشاه ایران انتخاب شد و تا سال 656 قبل از ميلاد مسيح حكومت كرد. ماجراهاي به قدرت رسيدن دياكو در كتاب تاريخ هرودوت آمده است. دياكو پسر كياكسار (کسی که می‌تواند خوب نشانه‌گیری کند) و كياكسار نام پدرش دیاکو را بر فرزند گذاشته بود .
فرهاد پسر دياكو و دومين پادشاه ایران بود و بين سالهاي 665 قبل از ميلاد تا 633 قبل از ميلاد حكومت كرد. مانند پدرش ، فرهاد هم جنگ بر عليه آشوريان را آغاز كرد اما متاسفانه شكست خورد ، به دست آشور بني پال افتاد و به دست او كشته شد. جانشين فرهاد ، كياكسار نام داشت او ارتش ماد را تجدید سازمان و نوسازی کرد و با نَبوپَلَّسَر شاه بابل متحد شد. برای استوارسازی این اتحاد، دختر كياكسار به نام امتیس به همسری پسر نبوپلسر یعنی بخت‌النصر دوم درآمد. امتیس از زندگی در جلگه میان‌رودان دلگیر شد و برای کوه‌های بلند همدان و ایران دلتنگی بسیار کرد. از این رو بُخت‌النصر دوم به عنوان هدیه برای همسرش دستور ساختن باغ‌های معلق بابل را داد تا بلندای دیوارهای آن برای امتیس حکم کوهساران را داشته باشد.
كياكسار در جوانی، شکست پدرش، فرهاد را در برابر آشوری ها دیده بود و از آن درس عبرتی آموخته بود. او فهمید که برای مقابله در برابر آشوریان، می بایست نیروی نظامی مجهزی تشکیل دهد. زیرا سربازانی که رؤسای زمین دار جمع آوری می کنند، هرگز از عهده ی سپاه منظم بر نمی آیند. از این رو، بر آن شد که سپاهی رزمی، مانند آشور، بنا کند. این نیرو، مجهز به تیر و کمان و شمشیر و سواره نظام ماهر بود.
كياكسار با این نیروی نظامی، به سوی نینوا حرکت کرده، آن شهر را محاصره کرد. اما پس از مدتی، به او خبر رسید که سکاها، به ایران هجوم آورده اند. او دست از محاصره برداشت و به مقابله با آنان شتافت. كياكسار ، در شمال دریاچه ی ارومیه، نبردی سخت با آنان کرد و از آنان شکست خورد. سکاها، 28 سال بر سرزمین ماد تسلط یافتند و كياكسار، در این مدت، مطیع آنان بود. سکاها، شهر سقز را بنا کردند و آن شهر را پایتخت خود قرار دادند.
با گذشت زمان ، كياكسار ، تصمیم به بیرون راندن سکاها گرفت. او، فرمانده ی سکاها و سردارانش را به یک میهمانی دعوت کرد و همه ی آنان را یکجا مسموم کرد. سپس، لشکریان سکاها را از سرزمین ایران بیرون راند.
چون از این جهت، آسودگی خاطر فراهم شد، كياكسار برای بار دوم، تصمیم به نابودی آشوریان گرفت. او و نبوپلسر توانستند با همیاری، امپراتوری آشور را درهم‌شکسته و پایتخت آن یعنی شهر نینوا را در ۶۱۲ پ.م فتح کنند. ساراگوس، چون در برابر ایرانیان و آشوریان، تاب مقاومت نیاورد، خود و خانواده اش را در آتش، سوزاند. سپس، شهر نینوا، با خاک یکسان شد و دنیا از جنایات دولت ستمگر آشور، رهایی یافت.
پس از اين پيروزي ، ایرانیها میان رودان ( بین النهرین) ، ارمنستان و بخشهايي از آسياي صغير و بخش شرقي رود قزل ايرماق را نيز ضميمه امپراطوري خود كردند. در اين شرايط رود قزل ايرماق به عنوان مرز بين امپراطوري قدرتمند ایران و سرزمين ليديه شد. جنگ معروف بين ایرانی ها و ليدي ها كه با نام جنگ قزل ايرماق معروف است ، در 28 ماه مي 585 قبل از ميلاد مسيح ، به دليل كسوف ناگهاني پايان يافت.
كياكسار پس از اين كه جنگ با پيروزي پسرش ، آستياگ به پايان رسيد از دنيا رفت. آستياگ مرزهای ایران را تا اروپا گسترش داد او پدربزرگ مادري كوروش هخامنشی بود.


 

نوشته شده توسط علی شاهچراغی در ساعت موضوع | لینک ثابت


ترجمه 1100 بیت شاهنامه توسط پدر سیمین بهبهانی به عربی


سیمین خلیلی معروف به "سیمین بهبهانی" فرزند عباس خلیلی (شاعر و نویسنده و مدیر روزنامه اقدام) و نبیره حاج ملا علی خلیلی تهرانی است. پدرش عباس خلیلی (۱۲۷۲ نجف - ۱۳۵۰ تهران) به دو زبان فارسی و عربی شعر می‌‌گفت و حدود ۱۱۰۰ بیت از ابیات شاهنامه فردوسی را به عربی ترجمه کرده بود و در ضمن رمان‌های متعددی را هم به رشته تحریر درآورد که همگی به چاپ رسیدند.

مادر او فخرعظمی ارغون ( 1316 ه.ق - 1345 ه.ش ) دختر مرتضی قلی ارغون (مکرم السلطان خلعتبری) از بطن قمر خانم عظمت السلطنه(فرزند میرزا محمد خان امیرتومان و نبیره امیر هدایت الله خان فومنی) بود. فخر عظمی ارغون فارسی و عربی و فقه و اصول را در مکتبخانه خصوصی خواند و با متون نظم ونثر آشنایی کامل داشت و زبان فرانسه را نیز زیر نظر یک مربی سویسی آموخت . او همچنین از زنان پیشرو و از شاعران موفق زمان خود بود و در انجمن نسوان وطن خواه عضویت داشت و مدتی هم سردبیر روزنامه آینده ایران بود . او همچنین عضو کانون بانوان و حزب دموکرات بود و به عنوان معلم زبان فرانسه در آموزش و پرورش خدمت می کرد.

پدر و مادر سیمین که در سال 1303 ازدواج کرده بودند، در سال 1310 از هم جدا شدند و مادرش با عادل خلعتبری (مدیر روزنامه آینده ایران) ازدواج کرد و صاحب سه فرزند دیگر شد.

سیمین بهبهانی ابتدا با حسن بهبهانی ازدواج کرد و به نام فامیلی همسر خود نامبردار شد ولی پس از وی با علی کوشیار ازدواج نمود.او سال ها در آموزش و پرورش با سمت دبیری به فرزندان این آب و خاک خدمت کرد.

جایگاه سیمین

سیمین بهبهانی از چهره های ماندگار و شاعر ارزنده و صاحب سبک درعرصه غزل فارسی و همچنین از زنان پیشرو و سنت ستیز معاصر است که در زمینه حقوق بشر و حقوق زنان نیز فعالیت می‌‌کند و در کانون نویسندگان ایران نیز فعالیت دارد و مورد احترام تمامی اهل قلم و دوستداران شعر و ادب فارسی و فعالان سیاسی ایران است.

او به خاطر سرودن غزل فارسی در وزن‌های بی‌سابقه به "نیمای غزل" معروف است. برخی از معروف‌ترین غزل‌های او با این ابیات آغاز می‌‌شود:

    * شلوار تاخورده دارد مردی که یک پا ندارد/ خشم است و آتش نگاهش، یعنی تماشا ندارد


    * دوباره می‌‌سازمت وطن اگرچه با خشت جان خویش/ ستون به سقف تو می‌‌زنم، اگرچه با استخوان خویش

 آثار

    * سه‌تار شکسته (۱۹۵۱)
    * جای پا (۱۹۵۴)
    * چلچراغ (۱۹۵۵)
    * مرمر (۱۹۶۱)
    * رستاخیز (۱۹۷۱)
    * خطی ز سرعت و آتش (۱۹۸۰)
    * دشت ارژن (۱۹۸۳)
    * کاغذین‌جامه (۱۹۹۲)
    * یک دریچه آزادی (۱۹۹۵)
    * مجموعه اشعار (۲۰۰۳)


 

نوشته شده توسط علی شاهچراغی در ساعت موضوع | لینک ثابت


علاقه میرزا کوچک خان به فردوسی و شاهنامه



شخصیت میرزا کوچک خان جنگلی

 

   یونس معروف به (( میرزا کوچک )) فرزند میرزا بزرگ اهل رشت ساکن استادسرا سال 1298 هجری قمری در یک خانواده ی متوسطی چشم به جهان گشود.

سنین اول عمر را در مدرسه ی حاجی حسن واقع در (( صالح آباد )) رشت و مدرسه ی (( جامع )) که آنوقت ها رونقی داشت .

چند وقتی هم در تهران در (( مدرسه ی محمودیه )) به همین منظور اقامت گزید و می بایست قاعدتاً با این مقدمات یک امام جماعت و یا یک مجتهد جامع الشرایط ازکار در آید ، اما حوادث و انقلابات کشور ، مسیر افکارش را تغییر داد و او را به یک مبارز مبدل ساخت.

دارای دو خواهر و دو برادر یکی بزرگ تر از خود به نام (( محمد علی )) و دیگری کوچکتر به نام (( رحیم )) بود که هر دو نفر بعد از وی وفات یافته اند.

مردی خوش هیکل و قوی البنیه و زاغ چشم دارای سیمایی و بازوانی ورزیده و پیشانی باز.

از لحاظ اجتماعی مودّب و متواضع و خوش برخورد و از جنبه ی روحی عفیف و با عاطفه و معقد به فرایض دینی و مومن به اصول اخلاقی.

خاطراتی که از طلاب و دوستان ایام تحصیلش شنیده شده ، موید این معنی است که میرزا کوچک خان خان از همان روزگاران قدیم دارای صفاتی عالی و اخلاقی ممتاز بوده و بین طلاب و همسالانش شاگردی با استعداد و طرفدار عدل و حامی به شمار می رفته است.

ورزش را دوست می داشت و هر روز تمرین می کرد .  

 میرزا کوچک خان به استخاره اعتقاد عجیبی داشت و هر جا به مشکلی بر می خورد و یا تردیدی در اقدام به کار مورد نظرش حاصل می کرد فوراْ دستش به طرف تسبیح ( که همیشه همراه داشت ) دراز می کرد و نتیجه ی استخاره هر چه بود بی درنگ به کار می بست .   

     

 

این امر یعنی (( استخاره )) به بعضی از همکارانش که قبول نداشتند استخاره در امر انقلاب دخیل باشد گران می آمد و حتی گاهی به کدورت می گشت .

میرزا که وی را به همین نام یا (( کوچک جنگلی )) و یا (( میرزا کوچک )) و یا (( کوچک خان )) خواهیم نامید ، مردی بود ساکت و متفکر و آرام و آهسته و سنجیده سخن می گفت . صحبت هایش اغلب یا لطیفه و مزاح همراه بود.

در قیافه اش جذبه ای بود که با هر کس رو به رو می شد به ندرت اتفاق می افتاد که مجذوب متانت وی نشود.

در جریان جنگ که قزاقان ایرانی به اسارت در می آمدند . با سخنانی گرم و دلنشین با آن ها صحبت می کرد و ضمن آشنا ساختنشان به حقایق امور ، جنان آن ها را مجذوب خود ساخته بود که با دیدگان اشکبار و دل های آکنده به مهر و محبت ، او را وداع کردند..

میرزا کوچک خان یک مرد مذهبی تمام عیار بود . هیچ گاه واجباتش را ترک نمی شد و از نماز و روزه جداهی نمی یافت .

به اشعار فردوسی  علاقه ی خاص داشت به طوریکه در گوراب زرمیخ  مرکز تاسیسات نظامی جنگل جلسات منظمی برای قرائت شاهنامه ی فردوسی ترتیب داده بود.

گاهی که از واقعه ی ناگواری دلتنگ می شد ، سواره به گرئش می رفت یا به روستای اشکلن که یکی از خواهرانش در آن جا سکونت داشت سر می زد .

  

 

     

 

میرزا هنگام بمباران مجلس شورای ملی از طرف محمدعلی شاه در (( قفقاز )) بود و اقامتش در (( تفلیس ))  و (( بادکوبه )) تا حدی وی را به مقتضیات دنای نوین آشنا ساخت.

میرزا کوچک خان خان عقب افتادگی ایرانیان را نتیجه ی بی فرهنگی می دانست و مصمم بود آن اندازه که در خور امکان باشد به افتتاح مدارس بپردازد و سطح تعلیمات و معرفت عمومی را گسترش دهد و معتقد بود که تعلیمات مدارس حتماً باید اجباری و مجانی باشد تا آنکه همه بتوانند از مزایای علم و دانش یکسان استفاده ببرند و استعدادها پرورش بیابند و این توفیق جز در سه سال آخر عمرمیرزا کوجک خان به دست نیامد و علّتش گرفتاری های همیشگی سران در خنثی کردن عملیات منافقین بود .

جنگل ، به کمک نگارنده توانست  علاوه بر تکمیل دبستان (( نصرت )) فومن و چهار باب دبستان در (( صومعه سرا )) ، (( شفت )) ، ((کسما )) و (( ماسوله )) تاسیس نمود.

میرزا اولادی نداشت اما برادرانش دارای گفرزندان ممتعدد اند که همگی آن ها به نام خانوادگی (( جنگلی )) شهرت دارند . در حقیقت فرزندان میرزا را باید همان نیّت ها و اندیشه های او دانست که افراد مخلص با ایمانی را توانست در اطراف مکتب خود گرد آورد و تربیّت کند و تعلیمات عملی استقامت و پایمردی به آن ها بیاموزد.



برگرفته از :




 

نوشته شده توسط علی شاهچراغی در ساعت موضوع | لینک ثابت


برگزیده ای از سروده های زیبای فرزانه شیدا

 

رایانه

 یاد باد آن روزگاران قدیم
زندگانی خوشتر از افسانه بود
قصه در قصه فقط مهرو وفا
بلبل و عطر گل وپروانه بود
عشق ودل غرقه به دنیای امید
روز وشب مست مّی و پیمانه بود
یاد بادا شعر سبز زندگی
با خزان سینه ها بیگانه بود
دل چه میسوزد به ایامی که رفت
آنزمان هر آدمی فرزانه بود
لیک افسوس ودریغ وصد دریغ
انچه جا مانده دلی دیوانه بود
مردم ودنیا اسیر روز وشب
حاصل آبادی اش , ویرانه بود
ای خدا آرام جانی مرحمی
آنچه جایش آمده ,, رایانه ,, بود !!!!!!
هم سخن هم دردودل هم گفتگو
پشت این ,, رایانه ,, با جانانه بود !!!
بیش از این سردی دنیا تا چه حد؟!!!
کاش عشقی جای آن در خانه بود!!!
کاش عشقی جای آن در خانه بود!!!

دوشنبه 27 آذر1385

فرزانه شیدا

 

 

باغ زندگی

باغ زندکی

به تماشای بهاری خوشرنگ

سفری سوی مکانی دیگر

با همه ذوق و شتاب در پی تازه بهاری دیگر

و رسیدن به خزان... دیدن برگ به خون آلوده

رنگ زرد مردن

باغ پائیز زده افسرده!

با سکوتی غمگین ...به نمایندگی یک فریاد

همه جا خاموشی...

بهر عصیان و قیام و بیداد!!!

"آسمان" ابری و تار ...بهر بارش حاضر

بغض از خواری باغ ...یاد گل در خاطر!!!

ملتهب از اندوه ...سینه را فرمان داد:

تو ببــار ای باران!!

ومن اینجا تنها... زیر باران غمگین

پس چه شد آن گل سرخ؟! آن بهار رنگین؟!

به تماشای بهار آمد ه ام ...لیک او اینجا نیست

این خزان است خزان... این خزانی خالیست!!!

گوید اما از مرگ..از همه بیرنگی

دل او بیرحم است ...جنس قلبش سنگی!!

ناگه از پشت سرم ...تک صدائی برخاست...

گقت: دیر آمده ای از خزان هم پیداست!!!

گل به حرف آمده بود گل پژمرده زار

اشک بر چهره زرد... پیکرش خسته و زار

گفت :آن تازه بهار ..رفته از باغ جهان

زندگی یک رو نیست ..با بهار است خزان!!!

گل شود مست غرور تا که رنگی دارد

او نداند افسوس...وقت تنگی دارد!!!

غنچه ای چون کودک...بی خبر از دنیاست

آنچه او می بیند...باغ نه، یک رویاست!!!

زندگانی هم نیز...نیست کمتر ز بهار

هستی انسان هم... نیست گمتر ز قمار!

لحظه ای در اوجی لحظه ای در خواری

لحظه ای در خنده...لحظه ای در زاری!!!

باغ را ساده مبین..در درونش "هستی"ست

آنچه اینجا پیداست..."غفلتی" از مستی ست

از غرور منو تو ..مستی و نخوت ما

ما که غافل بودیم از خزان فردا

دیر برخاستنت ...شکلی از "غفلت " بود

آمدی آندم که...باغ در ذلت بود

آدمی اینگونه ست...دیر بر پا خیزد

میرود آندم که برگها میریزد!!!

در قبال خود هم ...از بهاران غافل

او ندارد چون گل...غیر "مردن" حاصل!!!

خود همی میدانی آدمی"آه" و" دم" است

آه چون بیرون داد... بینی از دنیا رست!!!

باغ را الگو ساز ...هستی خود دریاب

آخر انسان تاکی ...غرق مستی...در خواب؟!

باغ خود را بنگر ...گلشن دنیا را

تا که امروزت هست ...کو دگر تا فردا!!!

تو" کنون" بر پا خیز ...رسم بودن آموز

توشهء فردایت ...کار تو در امروز!!!

1362

فرزانه شیدا

 

 

پرواز

در اين ويرانه ساماني...که کس کس را نميداند ...

دلم از درد ميمرد ...تنم از غصه مينالد

مرا در کنج رويايم دگر تاب و تواني نيست...

دلم پرواز ميخواهد... که رنگ تازه اي دارد

تو هم اين قلب ويران را به کنج غصه ها منشان...

که مرغ سينه ما را سراي ديگري بايد

مرا در آبي روحم هزاران بال پرواز است

بيا بگذار مرغ دل پر پرواز بگشايد

1381/2000 ارديبهشت ماه

فرزانه شیدا

 

 

معبد آتش

 

دلي در کنج سينه

 

باز فريادي دگر دارد
دوباره ميخزد روحم
به خلوتگاه اشعارم
دوباره اشک تبداري بروي گونه مينالد
ورنگ آبي آن آسمان سينه را
افسوس
دوباره ابرهاي تيره اي
گيرد در آغوشش
گهي باراني شبهاي تبداريست
که از اوج بهشتي
ناگهان سر ميخورد در قعر
سوزان جهنم ها
وگه باخود دلم گويد
مرا اينجا چه کاري باشد آخر
با همه اهريمن
دنياي مظلومي
که بي شک ميشناسد
بنده خوب وبد خود را
!!!
جهنم جاي اين دل نيست
ولي گويا جهنم
بر زمين من سرايم شد
!!!
وفاني بودنش گوئي
براي بودن من لااقل
تا بي نهايت راه مي پيويد
و بر دل هم گريزي نيست
جهنم را سراي بودن خود ديدن
ودرسينه هرروزي
بپاي بي گناهي ها به آتش
دل بسوزاند بنام زندگي هرروز
ودر شبها
به کنج خلوت شعري
در آن آتش سراپاسوزد و
با خودبگويد باز
سراي عاشقي را سوختنهاي بسي بايد
بسوز ايدل که تو ويرانه ء يک شعله از آتش
ميان اين جهنم هستي و برتو گريزي نيست
که اينجا مهد آتشها
ندارد نام ديگر جز همان
بودن
بدنيائي که نامش زندگاني بود
سرايش معبد آتش
!!!!
بسوز اي دل
وديگر شکوه را بس کن
که دنيا هم جهنم خانه اي
در زنده بودن هاست

خدايم خود دهد ياري
که سوزان همين دنيا اگر بودم
مرا در آسمانها مهربان باشد
که او تک واژه شيرين اين دنياست
يگانه واژه ايمان
يگانه مظهر اميد اين قلبي
که گر سوزان همي سر کرد
نگاهش را توان برگرفتن نيست
زدرگاه محبتهاي يزدانش
توکل برهمان او ميکند اين دل
اگرچه بسته در ميدان آتشهاست
خدايم را نميجويم
چو اوهم دردلم همواره پابرجاست
نوزدهم آبان 1385

فرزانه شیدا

 

 

ماخذ:

برگزیده ای از سروده های زیبای فرزانه شیدا سرآینده ایرانی مقیم نروژ

http://stargannew.blogfa.com/

 


 

نوشته شده توسط علی شاهچراغی در ساعت موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting